حكيم ابوالقاسم فردوسى

553

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

كه آمد سوارى ميان دو صف * سر افراز و جوشان و تيغى به كف بخنديد ازو شاه و جوشن بخواست * درفش بزرگى بر آورد راست يكى ترگ زرّين بسر بر نهاد * درفشش برهّام گودرز داد همه لشكرش زار و گريان شدند * چو بر آتش تيز بريان شدند خروشى بر آمد كه اى شهريار * بآهن تن خويش رنجه مدار شهان را همه تخت بودى نشست * كه بر كين كمر بر ميان تو بست كه جز خاك تيره نشستن مباد * به هيچ آرزو كام و دستش مباد سپهدار با جوشن و گرز و خود * بلشكر فرستاد چندى درود كه يك تن مجنبيد زين رزمگاه * چپ و راست و قلب و جناح سپاه نبايد كه جويد كسى جنگ و جوش * برهّام گودرز داريد گوش چو خورشيد بر چرخ گردد بلند * ببينيد تا بر كه آيد گزند شما هيچ دل را مداريد تنگ * چنينست آغاز و فرجام جنگ گهى بر فراز و گهى در نشيب * گهى شادكامى گهى در نهيب بر انگيخت شبرنگ بهزاد را * كه دريافتى روز تگ باد را ميان بسته با نيزه و خود و گبر * همى گرد اسبش بر آمد بابر ميان دو صف شيده او را بديد * يكى باد سرد از جگر بركشيد به دو گفت پور سياوش رد * توى اى پسنديدهء پر خرد نبيره جهاندار توران سپاه * كه سايد همى ترگ بر چرخ ماه جز آنى كه بر تو گمانى برد * جهان ديده‌يى كو خرد پرورد اگر مغز بوديت با خال خويش * نكردى چنين جنگ را دست پيش اگر جنگ جويى ز پيش سپاه * برو دور بگزين يكى رزمگاه كز ايران و توران نبينند كس * نخواهيم ياران فرياد رس چنين داد پاسخ به دو شهريار * كه اى شير درنده در كار زار منم داغ دل پور آن بىگناه * سياوش كه شد كشته بر دست شاه بدين دشت از ايران بكين آمدم * نه از بهر گاه و نگين آمدم ز پيش پدر چون كه برخاستى * ز لشكر نبرد مرا خواستى مرا خواستى كس نبودى روا * كه پيشت فرستادمى ناسزا كنون آرزو كن يكى رزمگاه * بديدار دور از ميان سپاه نهادند پيمان كه از هر دو روى * به يارى نيايد كسى كينه‌جوى هم اينها كه دارند با ما درفش * ز بد روى ايشان نگردد بنفش برفتند هر دو ز لشكر بدور * چنانچون شود مرد شادان بسور بيابان كه آن از در رزم بود * بدانجايگه مرز خوارزم بود رسيدند جايى كه شير و پلنگ * بدان شخّ بىآب ننهاد چنگ نپرّيد بر آسمانش عقاب * ازو بهرهء شخّ و بهرى سراب نهادند آوردگاهى بزرگ * دو اسب و دو جنگى بسان دو گرگ سواران چو شيران آخته زهار * كه باشند پر خشم روز شكار بگشتند با نيزه‌هاى دراز * چو خورشيد تابنده گشت از فراز